چه اهمیّت دارد
که
خیالم
خرامان خرامان
بر روی ابرها پرواز نمی کند
... ؟ ! ? ...
همیــن
،؛، مرا کفایت می کند ،؛،
هنگامی که
آب از سرم می گذرد
هنوز
خیال پرواز دارم
... چه یک وجب ...
... چه صد وجب ...
ای انسان هایی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید ؛ لطفا به زندگی قبل از مرگ نیز اعتقاد داشته باشید
چه اهمیّت دارد
که
خیالم
خرامان خرامان
بر روی ابرها پرواز نمی کند
... ؟ ! ? ...
همیــن
،؛، مرا کفایت می کند ،؛،
هنگامی که
آب از سرم می گذرد
هنوز
خیال پرواز دارم
... چه یک وجب ...
... چه صد وجب ...
گروهی به اسم اسلام
به مــــا ریدند
و
عدّه ای به نام میهن پرستی
،؛،
برای
خیال خام ما
و
به کام شیرین خود
!
از هر دو سوی بام افتاده ایم
؛
واعظان کاین جلوه در محراب و منبـر می کنند ،؛، چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشــکلی دارم ز دانشــمند مجلـس بــاز پرس ،؛، توبــه فرمایان چـــرا خود توبه کمتـــر می کنند

هیچ وقت یادم نمی ره ؛
روی بسته های ترقّه ؛ نوشته بود حاوی ۶۰ عدد ، بعلاوه / مهنای ۵ تا ... !!!
ولی همیشه ؛ ۵ تا کم داشت ...
؛
حالا ...
روزگار هم بالا و پایین داره ... !!!
دستـی که گــرم بـود و دست هایی که سرد
؛
دستی که سرد شد و دست هایی که گرم
؛
دستی که ماند
و
دست هایی که
رفتند
دیــروز هایم ؛ خاطره شد
فردا هایم ؛ رویا ماند
؛
شُکر
که از
امروز هایم
کابوس
نساختم
!
... چنان کنید که امروز ، گذشته را به آغوش خاطره در بر کشد و آینده را به گرمای اشتیاق ...
جبران خلیل جبران
اگر تو را تکذیب کردند ؛ بگو عمل من برای من و عمل شما برای شماست
شما ، بَری از کــردار نیک مــن ؛ و من بیزار از کردار زشت شما
؛
برخی از آنها به ظاهر ؛ گوش می کنند
امّا آیا می توانی ، کران را که هیچ عقل و ادراکی هم ندارند ؛ چیزی به آنها بفهمانی ؟!
؛
برخی از آنان به چشم ظاهر به تو می نگرند
آیا تو کوران را که به باطن هیچ نمی فهمند ، هدایت توانی کرد ؟!
؛
خـــدا
در حق هیچ کس ستم نخواهد کرد ولی مردم در حق خویش ستم می کنند
؛
،؛، سوره ی یونس ؛ آیه های ۴۱ و ۴۲ و ۴۳ و ۴۴ ،؛،
برای
دیگی که به خاطرم نجوشید
می سوزم
،؛،
دودمان
که به باد دادم
امّا
؛
آبی و خالصانه
می سوزم
تا
دود
به چشم رهگذری
ندهم
!
بُگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر ،؛، کز آتــش درونم ، دود از کفــن برآید
،؛، شانس ،؛،
... هر روز در خانه ام را می زند ...
؛
و
فرار
می کند
،؛،
به لب چشـــمه می روم ، با لب تشنه باز می گردم
... همچون باران که بی منّت ؛ هم علف هرز را سیراب می کند ؛ هم گل سرخ را ...
... نور رستگاری ؛ بر همه تاباندیم ...
،؛، گروهی رُخ به روی نور نهادید و استوار درخشیدید ،؛،
... گروهی پشت به روشنایی کردید و سایه ی سیاه و لرزان خود نظاره کردید ...
،؛،
روشنایی
بر همه
همچنان می تابد
؛
از لا به لای کاغذ مچاله های خــــــدا
گاهی دوست دارم
فقط
جای خودم
باشم
... و ...
بقیّــه ، نیـــــز
حواله
به
آنجای خودم
،؛،
گاهی
مثل
همیشه و هیچ وقت
هر گونه بنگری
،
جام ِ لبریز
که
نیمه ی خالی
ندارد
؛
دیگر
بهـــــــانه
چرا
؟!!
،؛،
هر که شد محرم دل ، در حرم یار بماند ؛ وانـکه این کار ندانست ، در انکـار بماند
... گرامی ترین ِ انسان ها ، نزد خـــدا ؛ یک چوپان بی سواد ، به نام محمّد بود ...
،؛،
شاید
خـــــــــــــدا
نیز
انسانش آرزوست
؛
شاید
،؛، جور دیگر باید دید ،؛،
... آمّین ...
!
یکی بی بال و پر بود ؛ یکی پرواز نمی دانست
چه رو به آسمــــان ؛ چه سرافکنده به خاک
هر دو زمینی بودیم
؛
آه
چه تفاهمی
و
افسوس
که
چه سوء تفاهمی
،؛،
آسمان بار امانت نتوانست کشید ؛ قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
شوخی که می کردم ؛ جدّی می گرفتی ... !!!
اکنون نیز ؛
جــدّی کـه می کنــــم ؛ شوخـــی بگیــــر ... !!!
وقتی
با
چشم خمار و ابروی گره خورده
ناله کردی
مبارک باد
،؛،
چاره ای نبود
برای
شیـــــرین کامــــی
جز
،
حلــوا حلــوا
گفتن
گاهــی ، به نهایت شـــوری ؛ گاهــی ، به غایت بی نمــک ... !
هیچ وقت قابل هضم نبودی ... !!!
گرچه ؛ من هم هیـچ گاه ؛ اهل گُــــه خوردن اضـــافی نبودم ... !
زندگی ؛ عرصه ی یکتای هنرمندی ماست ...
،؛،
یکی کارگــردان زندگــی است ؛ یکی نقـــش اوّل ؛ یکی سیاهی لشکر ؛ یکی نقش بر آب می زند ؛
یکی سکوتش را آواز می خواند ؛ یکـی دل دریـا ها را می نویسد
،؛،
هنر من نیز چنین است
همین گوشه کنار ها ؛ دست ول ، می گوزم ... !!!

تمام شد
؛
فقط
من ماندم و دل مانده و مشتی آرزو
،؛،
باورم نیست ، ز بد عهدی ایّــام هنــوز ؛ قصّه ی غصّه ، که در دولت یار آخر شد
و چقدر زیبا تر بود ؛ اگر به آنچه خــــدا ، به آنها عطا کرده ، راضی بودند و می گفتند ؛ که خـــدا ما را
کفایت است ؛ و از لطف همه گیرش ؛ به ما همه چیز ، خواهد بخشید و ما تنها به خدا مشتاقیم .... !
،؛، سوره ی توبه ، ۵۹ ،؛،
؛
بی دلی در همه احوال خـدا با او بود ،؛، او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
یه نجات غریق ؛ داره دست و پا می زنه ...
کاش ؛ دل به دریا نمی زد ...
هر کسی از ظنّ خود شد یار من ،؛، از درون من نجست اسرار من
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ،؛، باز جــــوید روزگــــار وصـــل خویش
؛
همینجا اعتراف می کنم ...
بچّه ی یک وجب ، زیر ناف مشهد هستم ... !!!
با سوختنم که هیچ کس نساخت ... !!!
امّـــا ...
وقتی مال من نیستی ... ،؛، ... همان بهتر که ، آتش زدم به مالم ... !!!
به هنگام سرخوشی ؛ اوّلین کسی که یـادش کردم خـــداوند بود ...
؛
به هنــگام سختــــی ؛ اوّلین کسی که یــادم کــرد خــــداوند بود ...
آهـای امام رضا ؛ بزرگی تـــــو ...