تبليغاتX
!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

!!-- حسّ یازدهـــــُــــم --!!

ای انسان هایی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید ؛ لطفا به زندگی قبل از مرگ نیز اعتقاد داشته باشید

 

الان نه میشه گفت ، ۲۹ اسفنده .... نه دلم میاد بگم ۱ فروردین ....

انگار اصلا از عمر آدم حساب نمی شه ...

می گن ، sms ، رو اگه برا زید بفرستی ، پول نمی افته ...

این دو سه ساعت قبل عید هم که اگه از عمر آدم حساب بشه نامردیه دیگه ...!!

۳۰ /۱۲/۱۳۸۵

...............................................................................................................

 

تصوّر کن ، اگه حتّی ...

 

یه چیزی بعضی وقتا ، ذهن پریشونم رو مورد سوال قرار میده ...

؛

اونی که تو سال کبیسه ، روز ۳۰ اسفند به دنیا میاد ....

تکلیفش چیه ؟!!

یعنی هر چار سال یه بار تولّدش میشه ... ؟!!؟

تازه اگه یادش بشه ...

میشه ۸ سال ...

از ۸ سال دفاع مقدّس هم سخت تره ... فکــــــر کن ...!!!

۳۰ /۱۲/۱۳۸۵

 

...............................................................................................................

 

۱۳۸۶ >> خوک >> ؟؟؟!!!

 

هر سال یه اسم داره ...

یکی عددیه ... مثل ۱۳۸۶

یکی مال صور فلکیه ... مثل خوک ...

یکی رو هم رهبر می گه ...

به نظرتون چی می گه ؟!! ... به دلم افتاده سورپرایز داره رهبر ....

 

۳۰ /۱۲/۱۳۸۵

...............................................................................................................


چنان رفت که دیگر بازگشتی ندارد ...

 

آرش ؛ من دارم می رم دیگه ها ...

- می دونم ...

حرفی ؛ چیزی ، فحشی ؛ دعایی ؛ نفرینی ... نداری ؟!!

- نه ... اینقدر باهات درگیری داشتم که دیگه حرفی نمونده

پایان سال ۱۳۸۵ ...

۳۰ /۱۲/۱۳۸۵

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 11:12  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

آهای امام رضــــــــا

سلام ؛

دیگه سفارش نکنم هــــآ ....!!!

 

...............................................................................................................

 

Down With Figo ...

 

داشتم مجلّه می خوندم ... رسیدم به یه مصاحبه ی جالب ...

مجلّه : بهترین و جالب ترین خاطرتون در سال ۸۵ چی بود ؟!!

حسین کعبی : لگدی که به گیج گاه لوئیس فیگو در جام جهانی زدم ....

؛

یه خورده افسوس خوردم

؛

چند صفحه ورق زدم ، به یه مصاحبه ی جالب تر بر خوردم ....

مجلّه : در سال ۸۵ ؛ دوست داشتید جای چه کسی باشید ؟!!

محمّد نصرتی : دوست داشتم ؛ تو اون لحظه ای که حسین کعبی به فیگو لگد می زد ؛ جاش بودم ....

؛

قهقهه زدم ....

بعضی وقتا ، فیلم هایی همچون ۳۰۰ ، نا به جا ساخته نمی شه ؛

آخه هنر نزد ایرانیان است و بس ...!!!

 

...............................................................................................................

 

کمک ؛ Help ؛ F1

 

یه حکایتی هست ... بعضی وقتا ، مناسب با وقتش ؛  میلاد نقلش می کنه ... همیشه هم با ذوق ، تا آخرش گوش می کنم .... نمی دونم حکایته برام اینقدر جالبه ... یا حرف زدن میلاد رو دوست دارم ....

خلاصه ؛

می گن ؛ یه روز یه مرده ؛ افتاده بود ته یه چاه عمیق ، گیر کرده بود اون پایین ؛ اینقدر داد و بیداد کرد ؛ تا یکی صداشو شنید و اومد سر چاه ؛

صداش زد ... آهای ؛ من اینجا گیر کردم ؛ کمـــــک ....

بالایی گفت ؛ من دست تنهام .... وای میستی برم طناب بیارم ...

یارو لبخندی زد و گفت : وای نستم ؛ چکار کنم ....؟ً

؛

حالا شده جریان من .... منتظر نباشم چه کار کنم .... 

یادم ببندازین ، بگم میلاد یه بار دیگه برام تعریف کنه ...!!!

 

...............................................................................................................

 

همین...

 

- باشه ؟؟!!!

باشـــــــــه ...

- ممنون ... ؛ فقط یه چیزی ؛

جان ؟!!

-باشه ؟!!!!

با شـــــــه...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

این متن رو آرش نمی نویسه ...کسی می نویسه که احساس می کنه آرش رو دوست داره از صحبت کردنش لذت میبره و با نوشته هاش ........ !

دلیلش هم اینه که مدتی بود آرش،اون  آرش قدیمی نبود .. شاید از خلق گریزون بود  شاید هم افکارش آزارش می داد و می خواست همه ی احساساتشو فریاد بزنه .. ولی من فکر می کنم باید ایستاد، باید جنگید ، باید پیروز شد ... و آرش پیروز خواهد شد اگر خودش هم اینو باور کنه ...

این چند خط شعر زیبا رو هم از پروفایل یه خانوم باشخصیت خوندم که احساس کردم زیباست و میتونه اینجا نوشته بشه ...


نه از خاکم...نه از بادم
نه دربندم...نه آزادم
نه آن ليلاترين مجنون
نه شيرينم نه فرهادم
نه از آتش...نه از سنگم
نه از رومم...نه از زنگم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دل تنگم


چه غمگينم...چه تنهايم
نه پنهانم...نه پيدايم

نه آرامي به شب دارم
نه اَميدي به فردايم

چه اَميدي

چه فردايي

اگه خوشحال اگه غمگين
چه فرقي داره تنهايي

جه فرقي؟

......................................

این چند بیت زیر رو هم از فردوسی بزرگ  به یاد وطن می نویسم ...........

 

 چو بخت عرب بر عجم چیره شد \ همی بخت ساسانیان تیره شد
همان زشت شد خوب، شد خوب زشت \ شده راه دوزخ پدید از بهشت
به ایرانیان زار و گریان شدم \ ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت \ دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت
چو با تخت، منبر برابر شود \ همه نام بوبکر و عمّر شود
تبه گردد این رنجهای دراز \ نشیبی دراز است پیشش فراز
به گیتی نماند کسی را وفا \ روان و زبانها شود پر جفا
از ایران و از ترک و از تازیان \ نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، همه ترک و تازی بود \ سخنها به کردار بازی بود
نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام \ به کوشش ز هرگونه سازند دام
ز شیر شتر خوردن و سوسمار \ عرب را به جایی رسیده ست کار
که تاج کیان را کند آرزو \ تفو باد بر چرخ گردان، تفو

نوشته شده توسط 5ive به سبک حس یازدهم !

...............................................................................................................

 

Bravo carotta ....

متن بالا از من نیست ... ولی با منه ...

اصلا فکر نمی کردم ... یه سری حرفای ساده ...

کسی رو جذب کنه ...

پس هنوزم ، سادگیِ طرفدار داره ...

زنده بار خر که مثل گور خر راه راه نیست ....

علی ... باور کن خیلی خوشحالم کردی ...

همیشه گفتم ؛ یادگاری قشنگه ...

اینم یه مدلشه دیگه ...

 5ive ..

جالباسیون ....

علی ... اون خانم با شخصیت کیه ؟!!! هوم ... ؟!!

ساعت : ۱۱.۱۱

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 5:55  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

یه سری چیزا رو تا نبینی ... نمی تونی درک کنی ...

شاید وقتی یه پیرمرد با شنیدن اسم مدینه و پیامبر و قبرستان بقیع ... اشک میریزه ....

درک نکنی ... چی شد ...

ولی وقتی ...

ببینی ...

بخوای که ببینی ...

می فهمی ؛ اون اشک ... اشک غم نیست ... اشک حسرت نیست .... شاید اشک شوق هم نباشه ...

باید دست کشیده باشی روی خاک قبرستان بقیع ؛ باید چشمات رو به گنبد سبز بارونی شده باشه ...

تا بفهمی اون اشک چیه ....

دوست دارم ؛ همیشه یادم بمونه ؛ اون اشک چیه ...

آمّــــــــــین ...!!!

 

...............................................................................................................

 

 Just Do It ...

 

بعضی کار ها رو تا شروع نکنی ... نمی تونی بفهمی که چقدر آسون بوده ...

هر چقدر هم فاصله بگیری ... از شروع کردنش بیشتر می ترسی ...

از تو حرکت باشه ... از خدا برکت هست ....

اصلا نمی دونم چرا یاد  این افتادم ...

تا حالا درس به کلفتی معماری کامپوتر ندیده بودم ...

درست روز عاشورا بود ...

۴۸ روز پیش ...

از صبح تا شب ، تو باغ بهزاد ... تو سر و کلّه ی هم زدیم تا این درس رو فرو کنیم تو

کلّمون ....

خیلی وقت بود اینجوری درس نخونده بودم ...

درسته  ۱۰.۲۵ ؛ زیاد ؛ نمره ی جالبی نیست ...

ولی چون خواستم ... و تونستم ... خیلی خوشحالم ....

همیشه به یه شرطی ؛ خواستن توانستنه ...

اون شرط هم اینه ؛،؛،؛،

اگر خـــــدا بخواهد ... !!!

 

...............................................................................................................

 

مرد >= زن ...!!!

 

بعضی چیزا ... فقط تا مرحله ی گفتنش مثل اینکه خوشاینده ... نه عمل ...

مرد و زن ... در تمام حقوق خود ... مساوی هستن ....

اینم از اون حرفاست که جز تو کتاب بینش و تلویزیون ؛ جایی دیگه نمی شه پیداش کرد ...

نه مرد سالاری رو قبول دارم ؛ نه فمینیسم و فمینیست .... جفتشون یک گهه ...

مرد ؛ مـــــــرده ....

زن هم ؛ زن ....

مهم اینه که پاستوریزه باشن ...

اصلا اگه مرد و زن ، با هم برابر هستن ....

پس این چیه ؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

از اونجایی که امشب شنبه بود و مثل سایر شبها ، بلیط سینما دوبرابر نبود ....

دیدن فیلم ؛ به هر قیمتی مستحبّ متمایل به واجب بود ....

اخراجی ها ...

کارگردان ؛ برادر دهنمکی ...

اونجوریا هم که شنیده بودیم ؛ رو خطّ های قرمز ، قدم ننهاده بود ....

یه فیلم کمدی تو ژانر دفاع مقدّس ....

البتّه یه چند صحنه هم بغض می گرفت گلوی آدمو ....

ما که آدم نیستیم ...

دیدن این فیلم رو به گروه سنّی بالای چند سال هم توصیه می کنم ...

 

...............................................................................................................

 

ماه پشت ابر نمی مونه .... شایدم موند ...

 

ای شمع و چراغ آشنایی

ای مظهر قدرت خدایی

چون ماه نهفته در پس ابر ...

رخساره به ما نمی نمایی ...

 

..............................................................................................................

 

ببخشین ، شمــــــا ؟!!

 

نگاه می کرد ...

اوّل به نظرش آشنا اومد ...

بعد فکر کرد داره بهش می خنده ...

خودش بود ...

شوک بهش وارد شده بود ...

مثل جن زده ها ماتش برده بود ...

جالب بود ... خیلی جالب بود ...

به خودش اومد ...

سرش رو انداخت پایین ...

اخم کرد ...

پریــــــد ...

مثل اسب دویید ....

رفت ....

ولی خودش بود ...

خود خودش ...!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

به مناسبت این بارون قشنگ ... به مناسبت خیلی چیزا ...

؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،

گرید به حالم ،

کوه و در و دشت ...

از این جـــــــــدایی

می نالد از غم ،

این دل دمادم ....

فردا کجایی ..... 

سفر بخیِِِِِِِِِِِــــــــــــــــر

سفــــــــــــــــر بخیر

مسافر من ...

گریه نکــــــــــــــــــن

گریـــــــــــــــــــه نکن

به خاطر مــــــــــن....

؛

باران می بارد امشب .... دلم غم دارد امشب ...

آرام جان خستــــه .... ره می سپارد امشب ... 

در نگاهت مانده چشمم ... شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم .. یادگاری

سردی این بوسه را پیوسته بر لب...

قطره قطره ؛

اشک چشمم ... می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را ...

با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من ....

رنگ چشمت ... رنگ دریا

سینه ی من ؛ دشت غم ها ...

یادم آید .. زیر باران ...

با تو بودم ...

با تو تنها ....

زیر باران با تو بودم

زیر باران با تو تنها ....

 

...............................................................................................................

آرسن لوپن

خیر سرت ؛ می خوای آرسن لوپن بازی دریاری ...

یه نقشه ی کوچولو بکشی نمی میری ....

خاک بر سر الاغت ....

البتّه بلانسبت خر

 

...............................................................................................................

 

از چاله تو چاه ....

 

تا حالا شده ، بخوای با یه جهش مناسب ؛ از روی یه گودال آب بپّری تا پاچه هات خیس نشه .... ولی تو یه منفی مثبت اشتباه کنی و تا زانو بری تو گل ؟!!!

آره ؛ من شده ....

کی گفته من بد شانسم ....؟!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

اگه شانس ما شانس بود .... رنگش قهوه ای نبود ....

یه جاهایی دیگه خدا تابلو بازی در میاره از خودش ....

از شما بعیده سرور من .....

 

..............................................................................................................

 

همین امشب فقط ...

شب جمعست و یار از من  ؛

چغندر پخته می خواهد ....

خیالش ...

گنج قارون زیر سر دارم ....

؛

در همین راستا ...

؛

دو چشمون خمارش را که دارم

روم ؛ من کوه به کوه .... صحرا به صحرا ...

بپرسم اختیارش را که دارم ... ؟! !؟

...............................................................................................................

 

گوریل >>> گوزن >>> ؟؟؟ ....

یه چیزی می گم  ؛ سعی نکن بفهمی چی می گم ....

چون در توان تو نیست ... 

می دونی ...

خیلی چیزا به هم تبدیل می شن ...

ولی ... ؛

آخه کی دیده که یه گوریل به یه گوزن تبدیل بشه ....

اینا مربوط به هیچ جا و مکان و خزانه ای نیست ...

کار خداست ...

همون که خیلی بزرگه ....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

بسوزانید بدی ها را در آتش ...

تا از آتش برون آید نیکی ....

؛

چارشنبه سوری خاطره انگیزی بود ...

مثل هر سال ...

در هر صورت ...

امیدوارم ؛

زردی من از اون ... سرخی تو از من ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

بعضی شبا آدم هوس می کنه با مادر یکی همبستری بکنه ...

امشب هم از اون شباست ...

نظرتون در مورد مادر کارگردان فیلم ۳۰۰ چیه ... ؟!!

خیلی ها هنوز تو نوبتن ....

؛

اینم یه نوع ابراز احساسات خشن به وطنه ....

به قول معروف ؛ خلیج فارس یعنی وطن .... یعنی شناسنامه ی من ...

؛

تیر و کمون آرش رو

 یه بار دیگه بر می دارم

نشونه ی مرز تو رو

 اونور قلبم میذارم

رو رخش رستم می شینم

به جنگ اهریمن می رم

مثل سیاوش واسه تو

به قلب آتیش می زنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/22ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

هی آرش ...

- جانم ؟!

چته ؟!!

- یه خورده دلم گرفته ...

یه خورده فقط ؟!!

- شایدم بیشتر ... آره ؛ خیلی بیشتر ....

چته ؟!! کشتیهات غرق شدن ...

- نمی دونم ....

زن نمی خوای ؟!!

- نه بابا

پول چی ؟!! پول نمی خوای ؟!!

- نه قربان ... دلت خوشه ها ...

درس چی ؟!! احیانا درس نمی خوای بخونی ؟!!

- حالم از هر چی درسه به هم می خوره ...

کفش نایکی ؛ شلوار تامی ؛ تی شرت ورساچه ؛ کلاه گپ ، عینک پلیس .... می خوای دیگه ...؟!!

- برو گهتو بخور انتر ...

دوست دختر خوشکل ؟!! ای کلک .... همینو می خوای ؟!!

- می خوام شافت کنم ؟!! ولم کن ؛ حوصله داری ها

ما که نفمیدیم چته ... چی می خوای ؟؟؟!

- یه ذرّه آرامش ....

فقط یه ذرّه ؟!!

- هر چی بیشتر بهتر ....

چه جوری ؟!!!

- خـــــــــــــــــــــــدا داند ....

فقط خدا ؟!!

- خودم هم می دونم ....

خب پس چی ؟!!

- همیـــــــــــــــن

 

...........................................................................................................................................

Happy End

امشب ؛ آخرین قسمت سریال زیر تیغ بود ...

یه سریال  ؛ شاید متفاوت با خیلی سریال های دیگه ...

یه جاهاییش شبیه سوگواری بود ... یه جاهاییش هندی ... یه جاهاییش فیلم فارسی ...

هر چی بود ... به دل آدم  می شست ...

این روزا که افسردگی مد شده و فیلم هندی جواد ...

این Happy End ؛ یه چورایی بهم چسبید ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

سال ۱۳۸۶ ، سال کوروش کبیر نامگذاری شد ....

......

چشم بابات روشن ... جک خنده داری بود ...

کوروش ؛ بخواب .... که ما هم خوابیدیم ....

خوابیدن شغل گوسفندان است ...

 

..........................................................................................................................................

 

به قول شاعر

تو که صد تا یار داری ... هزار هزار سوار داری ؛

با من فقیر خسته دل بگو چکار داری ؟!!!

مغزم ؛ هم پیچیده ، هم گوزیده .... می فهمی ؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

تا وقتی شاد هستی ... شاد هست ...

شاید نفهمی چقدر یه دوست برات مهمّه ...

ولی وقتی ناراحتی ...

یا ناراحته ....

می فهمی چه آتیشی به دلت زده ....

اون دوست می تونه ... تو باشی ؛ داداشم بشه ... میلاد باشه .... بچّه ها باشن .... یکی دیگه باشه ...

ولی الان ... امیر حسین رو می گم ...

خود خودشه .... آره خودشه ....

 

...........................................................................................................................................

 

النّکاح السنّتی ...

 

یه نکته ی جالب برا اونایی که برا ازدواج مردّد هستن ...

 

ازدواج کن ... به هر وسیله ای که می توانی ... اگر مالک همسری خوب شوی ؛ بسیار خوشبخت خواهی شد .... اگر همسری بد از آن تو شد ؛ فیلسوف بزرگی خواهی شد ...

سقراط

اگه دختر خوشکلی ، عشق فلسفه و فیلسوف شدن داره .... من پایه ام به کنیزی قبولش کنم ....

تو چی ؟!! منو به غلامی قبول می کنی .... ؟

همون خوشبختی ما ررو بس .... !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

درست ساعت ۴:۲۵ نیمه شبه ...

شایدم صبح باشه ...

بی خوابی به سرم زده بود ....

The Departed...

کارگردان ؛ مارتین اسکورسیزی ...

برنده جایزه ی بهترین فیلم اسکار ۲۰۰۷

نگاه کردم تا شاید خوابم ببره ...

با اینکه جنایی بود ... امّا

تکون دهنده بود ....

احساس می کنم قرص اکس خوردم

دوست دارم این حالتو...

یه مشکل روانی دارم حتما ...

لئوناردو دی کاپریو....

اعصابم خورد شد

فکر نمی کنم تا صبح خوابم ببره ...

صدای اذون صبح میاد ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

آدم که هر روز نباید یه حرف تازه داشته باشه ....

اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت ....

خواب  - تاکسی تلفنی - خوابگاه - هفت خبیث - امریکن پای - بد قولی - حکم - شام ....

همین ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/17ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

یه دیالوگ تو فیلم گرگ و میش ... من که خوشم اومد ....

مرگ حقّه ....

ولی حقّ بعضی ها مرگه ...

اینم من اضافه می کنم ...

شایدم بیشتر ....

 

...........................................................................................................................................

 

Forca Madrid

بیشتر از اونی که بخوام رئال مادرید ببره .... دوست دارم بایرن مونیخ ... ببازه ... حذف شه ... بمیره ...

آمّین....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/16ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

کاشکی آدما هم ۲ تا دی وی دی Recovery ، داشتن ...

که هر وقت می خواستن .... خودشون رو به اون زمانی که مغزشون نگوزیده بود می بردن ....

حالا مشکل اینجاست که دی وی دی ها رو کجاشون باید می کردن ؟!!!

ولش کن اصلا .... همینجوری خوبه .... باید سوخت و ساخت ....!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

حالم از هر چی آدم خر مثل توئه ، بهم می خوره .....!!!

خر علاوه بر اینکه حیوان نجیبی است ، در فرهنگ فخیم فارسی ، به معنا و مفهوم بزرگ است...!!

ولی یه خواهش دارم ، تو خر نشی اینو باور کنی...

 

راستی ؛ با تو نیستم هـــــــــا ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/13ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

گاهی وقتا ؛ هر چقدر هم دنبال سیرت زیبا باشی ...

کارایی صورت زیبا بیشتره ...

البتّــــــــه ، گ ا ه ی وقتا ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

امـــــــــــروز ؛ مصادف است با آخرین یازدهم سال ۱۳۸۵ شمسی  ....

چه مناسبت خنکی .... مگه نه ؟!

تو تقویم که هیچ مناسبت و رخداد خاصّی رو متذکّر نشده بود ....

پس بذارین حدّ اقل من یه توصیه داشه باشم ....

تا ۱۱ میشمارم .... لامپ های اضافی رو خاموش کن .... اگه بخاری رو هم کمتر کنی ممنون  میشم...

دلت به حال انرژی و سوخت مملکت نسوخته ؛ به فکر خودت باش ....

آخه بابا برقی و آقای ایمنی ؛ بچّه بازای خیطّی هستن ....!!!  

یک ... دو ... سه ... چار ... پنج ... شیش .... هف .... هش .... نه ... ده ... ده و بیست و پنج ، ده و نیم ؛ ده و هفتــــــآد و پنج ............ یازده ....

دیدی کونت می خاره بچّه خوشکل ؟!!!

 

...........................................................................................................................................

 

خیلی دور ، خیلی نزدیک

 

شاید به خیلی چیزا نخندی بهتر باشه ....

آخه بعدا سرت میاد ....

نه شور باش ، نه بی نمک .... تا همیشه قابل هضم باشی ....

هیچ چیز بعید نیست ....

شاید بشه گفت ، خیلی دور ، خیلی نزدیک ...

من ادّعایی ندرم .... البتّه شاید اینم برا خودش یه اّدعا باشه ...

من قولم قوله ... تو چی ؟!!! 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/11ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

همه دیدن ؛همه فهمیدن ؛ همه یادشون بود ، همه خندیدن ، ....

که من ۵۰ روزه ریش های صورتم رو نزدم ...

ولی کسی فهمید که دیگه ۴۷ روزه ، پدربزرگم نیست ؟! ... انگار که نبوده ...

نمی دونم ... ؛ شایدرسم زمونست ...

 ..........................................................................................................................................

 

 لپّ سفید

به یه چیزایی عادت می کنیم ...

می بینیم ؛ ولی دیگه تماشا نمی کنیم ؛ میشنویم ؛ امّا دیگه گوش نمی کنیم ؛ می خونیم ؛ ولی دیگه از بر نمی کنیم ؛ آرزو داریم ؛ امّا دیگه دعا نمی کنیم ؛ دوست داریم ؛ ولی دیگه عاشق نمی شیم ... 

حالا نمی خواد اینقدر فلسفیش کنم ....

آدما به قیافه ی خودشونم عادت می کنن ...

۵۰ روز که ریش داشته باشی ؛

می فهمی اون لپّ سفیدی که ۲۱ سال همرات بوده چقدر خوشکله ....

هی تو ... حالا وقتشه .... ماچو رد کن بیاد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

یه سری چیزا رو ، ندیده ، باید باور کرد ....

یه سری حرفا رو نشنیده باید قبول کرد ....

یه سری آدما رو ....

بی خیال ... کار خدا بی حکمت نیست ....

اینو نگم چی بگم ....

در هر صورت بهتره که قل مراد بخنده ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

یه چیزی ؛ هیچ آدم عاقل و بالغی ؛ اگه حتّی مثل من ، خل هم باشه ، از خوردن گه ، هیچ لذّتی نمی بره ....

 

ولی بعضی روزاست ؛ شایدم بعضی شبا .... آدم به گه خوردن راضی میشه ....

 

امیدوارم هیج وقت گه اضافی نخورم .... آمــــــــــین ...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

یه دانشمند خوب می گه ... همه چی نسبیه .... یه چیزی می دونسته که گفته ؛

پس امکان داره هر تصمیمی ؛ هر چند قطعی هم ؛ عوض بشه ...!!!

جبر و اختیار ... قسمت و مقدّرات ... طلسم و ورد .... نذر و دعا .... از همه مهمتر ؛ خواب و رویای صادقه !

اصلا کار ندارم اینا درسته یا نه ....

فقط می دونم کار خدا خیلی درسته ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

ارّه ، تبر ، قیچی ؛ چاقو ؛ تیغ ...

 

از هرچی ؛ از هر کی ... که بتونه جدا کنه ؛ قطع کنه .... متنفّـــــــــرم ...!!!

 

ولی رسم زمونست ؛ هر چیزی که خار آید ؛  روزی به کار آید ....!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

کاش همیشه نماز خوندن به آسونی وقتی بود که با خدا کار داری ....!!!

کاش خوب بودن آسون بود ...!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

از بس که من آزرده ز دست فلکم  - - - - -  در برزن و کوی روز و شب می پلکم

خندیدن من نباشد از روی نشـاط  - - - - -  انگشت زمــــانه می دهـــد قلقلکم  

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

خودم می دونم کارم درسته ، ولی شعر از خودم نیست... مال بابام هم نیست .... ولی حرف دل خودمه ، حرف دل بابام هم شاید باشه...!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

وقتی شب مسواک نمی زنی ، صبحونه هم نمی خوری ، دهنت بوی کلاغ مرده میده ...

حالا اگر هم صحبت های احمدی نژاد رو  تحلیل نکنی ، قبول داریم روشن فکری....!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/03ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

هر چی فکر می کنم  ؛ چیزایی که برای از دست دادن دارم خیلی بیشتر از چیزایی هست

که آرزوی بدست آوردنشون رو دارم .....

،؛،

شُکر !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم  

 

هیچ کاری .... البتّه اگه یک مجتهد جامع الشّرایط ... اونو تایید کنه .... عار نیست ... !!

می خوام ساده ی ساده باشه ... مثل خودم .... مثل افکارم ...

نوشتن ؛ نه نویسندگی ... !!! نمی دونم کار هست یا نه ... ولی هر چی هست  ؛ عار نیست ...!!!

شروع یه کار نو ؛ نوشته های نو با همون دلمشغولی های قدیمی ... شایدم جدید ...  

قرار گذاشتم با خودم .... کوتاه باشه ...

سلام که نکردم ... پس خداحافظی هم لازم نیست...!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 11:11  برگرفته از حسّ یازدهم