پشت دریا ها شهریست ؛ که مردمانش با افسوس و اُمید زمزمه می کنند ؛ پشت دریاها شهریست ...
قدرت عشق را به تو نشان دادم تا دستش را چنان سخت و محکم بفشاری که بداند در شکست ها و سقوط ها ، همنشین و همراهش در قعر خواهی بود ... و ... آرامش فکر را به تو نشان دادم که دستش چنان لطیف و آرام بگیری که بدانی اگر توان هم پرواز شدن نبود ، اوج را از او نخواهی گرفت ... !
از لا به لای کاغذ مچاله های خــــــُــــدا ...
از تمام دنیا ، فقط یک در می خواهم ؛ که حرف هایم را به او بگویم ... تا دیوار بشنود و دیوار موشی داشته
باشد و موش گوشی ...
؛
تا حرف هایم را به گوش تو برساند ...
درخت آرزو می کرد ؛ کاش از بی آبی خشک می شد ، تا اینکه زیر بارش تگرگ های ابری که ،
به آن دل بسته بود ،؛، بشکند ...
میگه منم دوسِت دارم ؛ امّا ...
،؛،
مثل اون تصادف لعنتی آخر مسافرت که هیچ اثری از خاطره های خوش طول سفر نمیذاره ...
یک نفر برای تفریح سوار موج هجده متری می شود و یک نفر با موجی کوچک به زیر کشیده می شود
و غرق می شود ...


